تبليغاتX
عشق یعنی استخوان و یک پلاک
 
 
   
 
 

يک روز يک زن و مرد ماشينشون با هم تصادف بدي مي کنه .

 

 

 

بطوريکه ماشين هردوشون بشدت آسيب ميبينه .ولي هردوشون بطرز معجزه آسايي جان سالم بدر مي برند.

 

وقتي که هر دو از ماشينشون که حالا تبديل به آهن قراضه شده بيرون ميان اون خانم بر ميگرده ميگه :

 

آه چه جالب شما مرد هستيد... ببينيد چه بروز ماشينامون اومده !همه چيز داغان شده ولي ما سالم هستيم .اين بايد نشانه اي از طرف خدا باشه که اينطوري با هم ملاقات کنيم و زندگي مشترکي را با صلح و صفا آغاز کنيم ! مرد با هيجان پاسخ ميگه:

 

"بله کاملا" با شما موافقم اين بايد نشانه اي از طرف خدا باشه !"

 

بعد اون زن ادامه مي دهد و مي گه :

 

"ببين يک معجزه ديگه. ماشين من کاملا" داغان شده ولي اين شيشه مشروب سالمه .مطمئنا" خدا خواسته که اين شيشه مشروب سالم بمونه تا ما اين تصادف خوش يمن رو جشن بگيريم !بعد زن بطري رو به مرد ميده .مرد سرش رو به علامت تصديق تکان ميده و درب بطري رو باز مي کنه و نصف شيشه مشروب رو مي نوشد.بعد بطري رو برمي گرداند به زن .زن درب بطري را مي بندد و شيشه رو برمي گردونه به مرد.

 

مرده مي گه شما نمي نوشيد؟!

 

 زن در جواب مي گه :

 

نه . فکر مي کنم بايد منتظر پليس بشم..!!!!!!!!!! !

           



 
 
 |    نوشته شده توسط سید امین زمردی
 
 
   
 
  magnify
سلا7




م

من خوبم.امروز امتحان دینی‌ام را خوب دادم.مادرم می‌گوید دینی در دبیرستان 4 واحد دارد.من نمی‌دانم چیست، ولی احتمالا مثل اتوبوس واحدی است که هر روز سوار می‌شویم.البته مادر من به شغل انبیا مشغول است.او معلم است و بابایم در اداره کار می‌کند.هر وقت به بابایم می‌گویم اداره کجاست می‌گوید:قبرستون! به دوستم که می‌گویم، می‌گوید لابد بابایت مرده‌شور است.من می‌ترسم!
آقای رئیس جمهور، مامان من دیروز با بابایم دعوا می‌کرد.من ناراحت شدم.البته با ناراحتی و خجالت کشیدگی به گوش نمودن حرف های مامان و بابا پرداختم.اتفاقا حرف از شما بود.جدیدا” هر کجا که می‌رویم حرف از شماست.دیروز که با مامانم سوار اتوبوس شده بودیم،در تاکسی،در باجه ی تلفن حرف از شما بود.البته همه از بس شمارا دوست می‌دارند از آن حرف هایی می‌زنند که گاهی مادربزرگم به پدربزرگم می‌گوید و بابایم گوش مرا می‌گیرد،مادربزرگم همیشه می‌گوید از روی عشق و علاقه این حرف ها را به پدربزرگم می‌زند.من خوشحالم که آن ها زندگی خوبی دارند! من واقعا حسودی می‌کنم که شما چقدر معروف می‌باشین.دیروز به بابایم گفتم که معلم ما گفته همه ی ما باید الگویی داشته باشیم و من هم به معلمم گفتم الگوی من رئیس جمهور محبوبمان است،معلمم شاد شد از این که چه شاگرد خوب و سر به زیری تربیت کرده و به من 20 داد!البته بابایم زیاد خوشحال نشد و گفت:تو هنوز عقلت نمی‌رسه جوجه!
بابایم و مامانم از بوق سگ (من از این کلمه سر در نمیارم،دوستم گفت یعنی بوق تریلی که روی سگ بسته باشند.)به سر کار می‌روند.دیروز با چیز عجیب و غریبی در مدرسه برخوردم ، یک چیزی شبیه خیار بود،دوستم گفت موز است و به من یه طوری نگاه کرد (همان طوری که بابایم به فقیرها نگاه می‌کند) به من هم برخورد و خواستم برم دک و پوزش را له کنم که یاد شما افتادم.به او گفتم همین دیشب یک جعبه موز شما برایم فرستادید و به پدرم یک باغ موز کادو دادید! اوکف کرد، بعد نیشخندی به من زد!بابایم گفت حتما او حسودی کرده است! به بابایم می‌گوبم ما چرا موز نمی‌خوریم؟! می‌گوید چون پول نداریم!می‌گویم چرا نداریم؟!بابایم می‌گوید چون دیگران به اندازه کافی دارند.حرف های او بو می‌دهد.معلمم گفته حرف های بودار نزنید. مخصوصا حرف هایی که بوی جوراب می‌دهند.
مامان و بابایم خیلی به فکر من هستند.ماهانه 200 تومان به من پول توجیبی می‌دهند!اما من به دوستم می‌گوبم 20000 تومان!او حرص می‌خورد و من کیف می‌کنم.تازه ، هر ماه برایم 500 تومان هم در بانک می‌گذارد.مامانم می‌گوید تو جهازمی‌خواهی !به او می‌گویم من شوهر نمی‌خواهم.چون همین چند وقت پیش دختر خاله نوشین را دیدم که شوهر کرد.اما خانه نداشتند!خاله می‌گفت آن ها عشق دارند! بابایم می‌گفت تا پارک و خیابان و هوای پاک هست چرا خانه؟!
ولی من پارک را دوست ندارم.معلمم گفته دختر کوچولوی تنها به پارک نمی‌رود.پسرها یک وقت به او نگاه می‌کنند و مرتکب گناه می‌شوند. تازه من امسال به سن تکلیف رسیدم.معلم دینی ام گفته نباید دیگر با پسرها بازی کنی.من غم باد گرفتم!آخر من همیشه با خواهرم و برادرش که اسمش سیاوش است به شاپی کاف می‌رویم.خواهرم گفته اگر به کسی نگویم که چه داداش خوبی دارد برایم آخر سال یک داداش خوب پیدا می‌کند.
من هر روز به خاطر شما 45 دقیقه به شیطان بزرگ و اسرائیل فحش می‌دهم و یک سکه 10 تومانی برای بچه های غزه کنار می‌گذارم.راستی،پای دردالوی مادربزرگم خیلی به سرما حساس است،بابا می‌گوید گاز ما برای جاهای دیگر می‌رود.پدربزرگم می‌گوید این کار کمک به دیگران است.راستی همین الان اخبار گفت 20 نفر به خاطر سرما مردند.من ناراحت می‌شوم.اما بچه های غزه مهم تر هستند،پدربزرگم هم تایید می‌کند.
رئیس جمهور عزیزم.من همیشه به فکرت هستم و همیشه هم فکر می‌کنم که چرا دیگران به اندازه کافی پول دارند،چرا من باید مواظب پسرها همسایه باشم.راستی موزهای من را برایم می‌فرستی؟!
من منتظر جواب هایت هستم دکتر جان.تو جواب نامه ی یکی از دوستانم را داده بودی.او نامه ات را بوس می‌کرد و به چشمانش می‌مالید و معلم ها هم به نامه ات دست می‌کشیدند.من هم نامه می‌خواهم،شاید پای دردالوی مامان بزرگم را شفا بدهد.
دوست دار شما یک کودک
 
 
 |    نوشته شده توسط سید امین زمردی
 
 
   
 
 

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان، اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود، و به قدر ایمان تو کارگشا می شود، و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می شود، و به قدر دل امیدواران گرم می شود...... پدر می شودیتیمان را و مادر. برادر می شود محتاجان برادری را. همسر می شود بی همسر ماندگان را. طفل می شود عقیمان را. امید می شود ناامیدان را. راه می شود راه گم گشتگان را. نور می شود در تاریکی ماندگان را. شمشیر می شود رزمندگان را. عصا می شود پیران را. عشق می شود ..محتاجان به عشق را..

 

خداوند همه چیز می شود همه کس را. به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس، بشویید قلب قلب هایتان را از هر احساس ناروا. و مغزهایتان را از هر اندیشۀ خلاف و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار... و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها! چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سر سفرۀ شما، با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند و بربند تاب، با کودکانتان تاب می خورد، و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند....مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود، که به شیطان پناه می برید؟ که در عشق یافت نمی شود که به نفرت پناه می-برید؟ که در سلامت یافت می شود که به خلاف پناه می برید؟ قلبهایتان را از حقارت کینه تهی کنید و با عظمت عشق پر کنید. زیرا که عشق چون عقاب است. بالا می پرد و دور...بی اعتنا به حقیران در روح. کینه چون لاشخور و کر کس است. کوتاه می پرد و سنگین...و جز مردار به هیچ چیز دیگر نمی اندیشد

 
             


 
 
 |    نوشته شده توسط سید امین زمردی
 
 
   
 
  این روزا اصلا حوصله درست و حسابی ندارم و همه دوستان بهم گیر دادن که چرا جواب نمیدم. باور کنین دوستان فقط حوصله ندارم. از همتون معذرت میخوام.خدا رو چی دیدین شاید تو یکی از این روزا من هم به مراد دلم رسیدم. دوستای گلم ازتون میخوام منو هم دعا کنین. در ضمن یه چن روزی رو هم نیستم باز.همیشه خوش باشین. یا علی


 

 
 
 |    نوشته شده توسط سید امین زمردی
 
 
   
 
 

يک هفته پس از خلقت آدم:

چون حوا پدر و مادری نداشت آدم اصلا مشكلي نداشت و چاي داغ را روي خودش نريخت.


پانصد سال پس از خلقت آدم:

با يه دونه دامن از اون چيني خال پلنگي ها ميري توي غار طرف.بلند داد مي زني:هاكومبازانومبا(يعني من موقع زنمه(
بعد ميري توي غار پدر و مادر دختره. با دامن چين چيني جلوت نشسته اند و مي گن:از خودت غار داري؟دايناسور آخرين مدل داري؟بلدي كروكديل شكار كني؟خدمت جنگ عليه قبيله ادم خوارها رو انجام دادي؟بعد عروس خانم كه اون هم از اين دامناي چين چيني پوشيده با ظرفي كه از جمجمه سر بچه دايناسور ساخته شده برات چاي مياره و تو مي ريزي روي خودت.

دو هزار و پانصد سال بعد از اختراع آدم:

انسان تازه كشاورزي را آموخته.وقتي داري توي مزرعه به عنوان شخم زدن زمين عمل مي كني با ديدن يه دختر متوجه ميشي كه بايد ازدواج كني.براي همين با مقدار زيادي گندم به مزرعه پدر دختره ميري .اونجا از تو مي پرسند:جز خوت كه اومدي خواستگاري چند تا خر ديگه داري؟چند متر زمين داري؟چند تا خوشه گندم برداشت مي كني؟ آيا خدمت در لشگر پادشاه رو به انجام رسانده اي؟
بعد عروس خانم با كوزه چاي وارد ميشه و شما هم واسه اينكه نشون بدي خيلي هول شديد تمام كوزه رو روي سرتون خالي مي كنيد.


ده سال قبل:

شما پس از اتمام خدمت مقدس سربازي به اين نتيجه مي رسيد كه بايد ازدواج كنيد و از مادرتان مي خواهيد كه دختري را برايتان انتخاب كند.در اينجا اصلا نيازي نيست كه شما دختر را بشناسيد چون پس از ازدواج به اندازه كافي فرصت براي شناخت وجود دارد.در ضمن سنت چاي ريزون كماكان پا بر جاست.


هم اكنون:

به دليل پيشرفت تكنولوژي در حال حاضر شما به آخرين نسخه ياهو مسنجر احتياج داريد.البته از"ام اس ان" يا "آي سي كيو"هم مي توانيد استفاده كنيد ولي انها آيكنهاي لازم براي خواستگاري را دارا نمي باشند . پس از نصب ياهو مسنجر به يك روم شلوغ رفته هر اسمي كه به نظرتان زيباست "اد" مي كنيد و با استفاده از آيكنهاي مربوطه خواستگاري را انجام مي دهيد . البته ياهو قول داده كه نسخه جديد داراي امكانات ازدواج و زندگي مشترك نيز باشد.

 
 
 |    نوشته شده توسط سید امین زمردی
 
 
   
 
 
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
 
«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
 
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
 
آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.
 
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.
 
مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
 
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

 
 
 |    نوشته شده توسط سید امین زمردی
 
 
   
 
 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر ایندنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چهقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهیدبنوشید.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانیدبرگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفادهنكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "

- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرندبهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...


 
 
 |    نوشته شده توسط سید امین زمردی
 
 
   
 
  گفت: تنهايی ام را به بهای عشق می فروشم. کيست که از من قدری تنهايی بخرد؟ هيچ کس پاسخ نداد

گفت:تنهايی ام پر از رمز و راز است، رمز هايی از بهشت. راز هايی از خدا. با من 

گفت و گو کنيد تا از حيرت برايتان بگويم هيچ کس با او گفت و گو نکرد و او ميان اين همه تن ، تنها فانوس کوچکش برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل. می دانست آنجا هميشه کسی هست. کسی که تنهايی می خرد و عشق می بخشد او به غارش رفت و ما فراموشش کرديم و نمی دانيم که چه مدت آنجا بود سيصد سال و نه سال بر آن افزون؟ يا نه، کمی بيش و کمی کم. او به غارش رفت و ما نمی دانيم چه کرد و چه گفت و چه شنيد؛ و نمی دانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟ اما از غار که بيرون آمد بيدار بود، آنقدر بيدارکه خواب آلودگی ما بر ملا شد. چشم هايش دور خورشيد بود، تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را می دريد

از غار که بيرون آمد هنوز همان بود با تنی نحيف و رنجور. اما نمی دانم سنگينی اش را از کجا آورده بود، که گمان می کرديم زمين تاب وقارش را نمی آورد و زير پاهای رنجورش درهم خواهد شکست

از غار که بيرون آمد، با شکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتنی.اما ديگر سخن نگفت.انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دريا دريا سکوت نوشيده بود و اين بار ما بوديم که دنبالش می دويديم برای جرعه ای نور.برای قطره ای حيرت. و او بی آنکه چيزی بگويد، می بخشيد؛بی آنکه چيزی بخواهد

 

او نامی نداشت،نامش تنها انسان بود و تنها دارايی اش تنهايی


 
 
 |    نوشته شده توسط سید امین زمردی
 
 
   
 
 

چرا مردها زودتر از زن ها میمیرند؟

این سوالی است که برای قرن های متمادی بی پـاسـخ مـانـده اسـت... اما حالا ما می خواهیم پاسخ آنرا به شما بدهیم 

اگر خانمتان را بر بالای یک سکو بگذارید و از او در مقابل موش ها محافظت کنید... شما یک مرد هستید

اگر در خانه بمانید و کارهای خانه را انجام بدهید... شما یک مرد لوس و مامانی هستید 

اگر به شدت کار کنید... برای او اهمیت قائل نیستید که برایش وقت صرف نمی کنید

اگر به اندازه کافی کار نکنید... مفت خوری هستید که به درد هیچ چیز نمی خورید

اگر او یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشد... شما قصد بهره کشی اقتصادی از او را دارید

اگر شما یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشید... بهتر است تنبلی را کنار بگذارید و کار مناسب تری پیدا کنید

اگر شما شغل بهتری گرفتید... پارتی بازی شده

اگر او شغل بهتری بگیرد... به خاطر توانایی های بالایش بوده

اگر به او بگویید که چقدر زیباست... این نشان دهنده خواست های جنسی شماست

اگر سکوت کنید و چیزی نگویید... این بی اهمیتی شما را نسبت به او می رساند

اگر گریه کنید... آدم بی عرضه ای هستید

اگر گریه نکنید... بی احساس و بی عاطفه هستید

اگر بدون مشورت با او تصمیم بگیرید... شما یک متعصب خودخواه هستید

اگر او بدون مشورت با شما تصمیم بگیرد... یک خانم لیبرال و آزادمنش است

اگر از او خواهش کنید که به خاطر شما کاری را که دوست ندارد انجام دهد... این امر سلطه جویی و دیکتاتور بودن شما را می رساند

اگر او از شما یک چنین درخواستی داشته باشد... انجام آن لطف و مرحمت شما را می رساند

اگر از آنها بخواهید که هیکل خود را روی فرم نگه دارند... شما یک مرد شهوتران هستید

اگر نخواهید... شما اصلا رمانتیک نیستید

اگر به خودتان برسید... خودبین و از خودراضی هستید

اگر این کار را انجام ندهید... یک فرد ژولیده و نا مرتب هستید

اگر برای او گل بخرید... این کار را برای دستیابی به چیزهای دیگر انجام داده اید

اگر نخرید... احساسات او را درک نمی کنید

اگر به پیشرفت های خود افتخار کنید... انسان جاه طلبی هستید

اگر این کار را نکنید... اصلا بلندپرواز نیستید

اگر او سر درد داشته باشد... خسته است

اگر شما سر درد داشته باشید... می خواهید به او بفهمانید که دیگر دوستش ندارید 

اگر او را زیاد بخواهید... شهوتران هستید

اگر نخواهید... پس حتما پای یک خانم دیگر در میان است

در نهایت... مردها زودتر می میرند چون خودشان اینطور می خواهند


 
 
 |    نوشته شده توسط سید امین زمردی
 
 
   
 
  حضرت ابراهيم (ع) تا مهمان بر سر سفره اش نمي نشست غذا نمي خورد. يك روز پيرمردي را پيدا كرد و از او خواست كه امروز بيا منزل من برويم و با هم غذا بخوريم.

پيرمرد دعوت ابراهيم را قبول كرد و به خانه آن حضرت آمد. ابراهيم (ع) فرمود سفره گستردند و چون اول بايد ميزبان دست به طعام دراز كند، حضرت خليل ، بسم الله الرحمن الرحيم گفت و دست به طعام برد، اما آن پيرمرد بدون اين كه نام خدا را ببرد شروع به خوردن طعام نمود.

ابراهيم فهميد كه پيرمرد كافر است ، روي خود را ترش كرد ، يعني اگر از اول مي دانستم كافر هستي دعوتت نمي كردم. پيرمرد هم غذا نخورد ، بر شتر خود سوار شده و به مقصد خود روانه شد.

خطاب رسيد: اي ابراهيم ! صد سال است او را با آن كه کافر است رزق و روزي مي دهم، تو يك لقمه نان از او دريغ داشتي؟

 گاهی وقتها سادگی سفره نون و پنیر و سبزی مادربزرگ در یک غروب تابستانی توی ایوون میتونه تمام غصه هاو تلاطم ها را برطرف کنه

یه خورده ساده تر نگاه کنید

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سید امین زمردی
 
 
   
 
 

سبيل:
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد.

اسامي مستعار:

اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.

پرداخت صورتحساب ميز:
وقتي صورتحساب را مي آورند، با اينكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روي ميز ميگذارند. وقتي دختران صورتحساب را دريافت ميكنند، ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون مي آورند.

پول:

يك مرد 2000 هزار تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش مي پردازد. يك زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد.

بگو مگوها:

حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن

آينده:
يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مرد تا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود.

موفقيت:

يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش خرج ميكند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي را پيدا كند.

ازدواج:

يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند،ولي تغيير نميكند. يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواجميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند.

روابط:

اول از همه، يك مرد يك رابطه را يك رابطه بحساب نمي آورد. وقتي رابطه اي تمام ميشود، زن شروع به گريه نموده و سفره دلش را براي دوستان دخترش ميگشايد و نيز شعري با عنوان "همه مردها نادانند" مي سرايد. سپس به ادامه زندگيش ميپردازد. مرد هنگام جدايي اندكي مشكلاتش بيشتر است. 6 ماه پس از جدايي ساعت 3 نيمه شب يك پنجشنبه، تلفن ميزند و ميگويد: "فقط ميخواستم بدوني كه زندگيمو از بين بردي، هيچوت نمي بخشمت، ازت متنفرم، تو يه ديوانه اي، ولي ميخوام بدوني باز هم يه فرصتي برامون باقي مونده." نام اين كار تماس تلفني "ازت متنفرم/عاشقتم" است كه 99 درصد مردان حداقل يك بار آنرا انجام ميدهند. برخي كلاسهاي مشاوره اي مخصوص مردان براي رها شدن از اين نياز تشكيل ميشود كه معمولا تاثيري در بر ندارند.

بلوغ:

زنان بسيار سريعتر از مردان بالغ ميشوند. اغلب دختران 17 ساله ميتوانند مانند يك انسان بالغ رفتار كنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم كودكانه بسر برده و رفتارهاي ناپخته دارند. به همين دليل است كه اكثر دوستي هاي دوران دبيرستان به ندرت سرانجام پيدا ميكنند.

فيلم كمدي:
فرض كنيد چند زن و مرد در اتاقي نشته اند و ناگهان سريال نقطه چين شروع مي شود. مردها فورا هيجان زده شده و شروع به خنده و همهمه ميكنند، و حتي ممكن است اداي بامشاد را نيز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكايت منتظر تمام شدنش ميشوند.

دست خط:

مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نميدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده ميكنند. زنان از قلم هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ي" ها و "ن" ها قوس زيبايي ميدهند. خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده، رنجي شاهانه است. حتي وقتي مي خواهد تركتان كند، در انتهاي يادداشت يك شكلك در انتها آن ميكشد.

حمام:
يك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود داد - مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خود تراش، يك قالب صابون و يك حوله. در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را شناسايي كند.

خواروبار:

يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه ميرود. يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد ميرود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسر مي خرد.

بيرون رفتن:

وقتي مردي ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني براي بيرون رفتن حاضر است. وقتي زني ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني 4 ساعت بعد وقتي آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود.

گربه:

زنان عاشق گربه هستند. مردان ميگويند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بيرون پرتاب ميكنند.

آينه:
مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك ميكنند. زنان بامزه اند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد ميكنند -- آينه، قاشق، پنجره هاي فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقاي زلفيان...

تلفن:
مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به ديگران در نظر ميگيرند. يك زن و دوستش مي توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند.

آدرس يابي:
وقتي يك زن در حال رانندگي احساس ميكند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را ميپرسد. مردان اين را به نشانه ضعف ميدانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي ايستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان ميچرخند و چيزهايي شبيه اين ميگويند: "فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم،" و "ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو ميشناسم."

پذيرش اشتباه:

زنان بعضي اوقات قبول ميكنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است.

فرزند:

يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند.

لباس شيك پوشيدن:

يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستي لباس شيك مي پوشد. يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن ميكند.

شستن لباسها:
زنان هر چند روز يك بار لباسهايشان را ميشويند. مردها تك تك لباس هاي موجود در كمد، حتي روپوش و اونيفرم جراحي هشت سال پيش خود را مي پوشند و هنگاميكه لباس تميزي باقي نماند، يك لباس كثيف بر تن نموده و كوه ايجاد شده از لباسهاي چرك خود را با آژانس به خشك شويي منتقل ميكنند.

عروسي:

هنگام ياد كردن از عروسي ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت ميكنند، مردان درباره "ميهماني هاي دوران مجردي."

اسباب بازي:

دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و وقتي به سن 11 يا 12 سالگي ميرسند علاقه شان را از دست ميدهند. مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نميشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازي هايشان نيز گران قيمت تر و پيچيده تر ميشوند. نمونه هاي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيون هاي مينياتوري و كوچك، تلفنهاي اتومبيل، مخلوط كن و آب ميوه گيري، اكولايزرهاي گرافيكي، آدم آهني هاي كنترلي، گيمهاي ويدئويي، هر چيزي كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل براي كار كردن به شش باتري نياز داشته باشد.


گل و گياه:

يك زن از شوهرش ميخواهد وقتي مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب ميدهد. زن پنج روز بعد به خانه اي پر از گلها و گياهان پژمرده برميگردد. كسي نميداند چرا اين اتفاق افتاده است.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سید امین زمردی
 
 
   
 
 

شيطان عاشق خدا بود ... مي خواست تنها عاشقش باشد ... فرياد زد ... خدا نفهميد ! . . . خدا بزرگ بود ... مي خواست عاشقي کند ... آدم را آفريد! . . . سالها پيش آدم خدا را از ياد برد ... آدم عاشق شيطان شد ! اين وسط خدا تنها ماند ... به همين سادگي

 

شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت

 

صبر کن عشق زمين گير شود بعد برو . يا دل از ديده تو سير شود بعد برو . تو اگر کوچ کني بغض خدا ميشکند . صبر کن گريه به زنجير شود بعد برو

تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست من تشنه یک لحظه تماشای تو هستم افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست

 

عشق عینك سبزیست كه كاه را یونجه می بیند

 

از برنارد شاو پرسيدند: از كي احساس كردي پير شدي؟ گفت: از وقتي كه به يك خانوم چشمك زدم بعد ان خانوم از من پرسيد : اشغالي رفته تو چشمتون؟

 

ترجيح مي دهم طوري زندگي کنم که گويي خدا هست و وقتي مُردم بفهمم که نيست ،، تااينکه طوري زندگي کنم که انگار خدا نيست و وقتي مُردم بفهمم که هست

 

دررفاقت باوفابودن شرط مردانگي ست ورنه بايك استخوان صد سگ رفيقت ميشوند

 
 
 |